تبليغاتX
رقص با بانوی مضطرب

چشم دوخته‌ام به هاله نورانی زندگی. چشم دوخته‌ام به جام نيمه‌ شفاف مرگ. كسی مرا به بازی گرفته است. دارم ميان ماندن و رفتن دست پا می‌زنم. خرچنگ درون اين روزها به شكل وحشتناكی گارد گرفته است. باز بايد انتخاب كنم؛ چيزی كه هميشه از آن ترسيده‌ام. اين بار چشم‌هايم را می‌بندم.

***

پ.ن: زمانی فكر می‌كردم آمدن به اين دنيا به آشنایی با بعضی‌ها می‌ارزد.

+        | 

راست‌اش غم‌‌انگيز است وقتی يك دفعه شستت خبردار می‌شود، يعنی يك دفعه به خودت می‌آیی، كه فقط، كه فقط و فقط، برای يك بار است و ديگر نيست؛ هيچ وقت نيست. شايد هم باشد ولی احتمالا اين طور نيست.

 حس غم‌ناك قضيه زمانی زيادتر می‌شود كه بدانی خيلی از چيزهای اين ور ديگر آن ور نيست و تو مجبوری به سمت چيزهایی بروی كه زمانی حتی با شنيدن اسم‌‌شان عق می‌زدی. آن ور ديگر مثل اين ور نيست كه اگر خوش‌ات نيامد انگشت ببری ته حلق‌ات و همه زار و زندگی‌ات را بريزی روی زمين. دست كم مدتی است اين طوری شده.  

 من كه دل‌ام خيلی می‌گيرد وقتی می‌بينم بايد فطرت را فدای غريزه كنم. حيف است ـ به جان شما نباشد به جان عزيزتان ـ كه آدم نبيند، نشنود، حس نكند، نسوزد، دردش نگيرد و... حساب‌اش را با يك مشت آدم بالدار خيلی قشنگ و در عين حال لوس و مامانی يك جا بنويسند و از ازل تا ابد كارت بشود لبماندن و جنباندن و گلاب به رويتان قضای انواع و اقسام حاجات.

 غم‌انگيز است مثل جدا شدن از يك "نشانده" بعد از سال‌ها.

***

پی‌نوشت: معادل امروزی "نشانده" چه می‌شود؟

 

+        | 

هیچ صندلی‌ای نمی‌تواند از صاحبش گله کند که چرا روی صندلی‌های دیگر می‌نشیند.

+        |