چشم دوختهام به هاله نورانی زندگی. چشم دوختهام به جام نيمه شفاف مرگ. كسی مرا به بازی گرفته است. دارم ميان ماندن و رفتن دست پا میزنم. خرچنگ درون اين روزها به شكل وحشتناكی گارد گرفته است. باز بايد انتخاب كنم؛ چيزی كه هميشه از آن ترسيدهام. اين بار چشمهايم را میبندم.
***
پ.ن: زمانی فكر میكردم آمدن به اين دنيا به آشنایی با بعضیها میارزد.
راستاش غمانگيز است وقتی يك دفعه شستت خبردار میشود، يعنی يك دفعه به خودت میآیی، كه فقط، كه فقط و فقط، برای يك بار است و ديگر نيست؛ هيچ وقت نيست. شايد هم باشد ولی احتمالا اين طور نيست.
حس غمناك قضيه زمانی زيادتر میشود كه بدانی خيلی از چيزهای اين ور ديگر آن ور نيست و تو مجبوری به سمت چيزهایی بروی كه زمانی حتی با شنيدن اسمشان عق میزدی. آن ور ديگر مثل اين ور نيست كه اگر خوشات نيامد انگشت ببری ته حلقات و همه زار و زندگیات را بريزی روی زمين. دست كم مدتی است اين طوری شده.
من كه دلام خيلی میگيرد وقتی میبينم بايد فطرت را فدای غريزه كنم. حيف است ـ به جان شما نباشد به جان عزيزتان ـ كه آدم نبيند، نشنود، حس نكند، نسوزد، دردش نگيرد و... حساباش را با يك مشت آدم بالدار خيلی قشنگ و در عين حال لوس و مامانی يك جا بنويسند و از ازل تا ابد كارت بشود لبماندن و جنباندن و گلاب به رويتان قضای انواع و اقسام حاجات.
غمانگيز است مثل جدا شدن از يك "نشانده" بعد از سالها.
***
پینوشت: معادل امروزی "نشانده" چه میشود؟
هیچ صندلیای نمیتواند از صاحبش گله کند که چرا روی صندلیهای دیگر مینشیند.